بیاعتبارها
اینکه هرکس خواندن تواند آموخت، سرانجام نه تنها نوشتن که اندیشیدن را نیز تباه خواهد کرد.
نیچه
طی سالهای اخیر، دقیقاش از اوایل دههی 1380، روزنامهنگاری در ایران وابستهگی عجیبی به چهرههای حوزههای مختلف، اعم از سیاسی، اقتصادی و فرهنگی پیدا کرده است. در واقع، نشریات مختلف، فروش خود را وابسته به گفتوگو با چهرههای مختلف میدانند و این فقط شامل نشریات عمومی نیست که نشریات تحلیلی و تخصصی را هم شامل میشود. همان نشریاتی که بنا به مشیشان قرار است حاوی گزارشهایی از وضعیت روز حوزهی فعالیتشان باشد. در واقع بهنظر میرسد گزارشهای تحلیلی روزنامهنگاران و اصلا خواندن تحلیلهای آنها، دیگر نزد خوانندهگان اعتباری ندارد و جز 6-5 روزنامهنگار که تحلیلهایشان همچنان خواهان دارد، بقیه باید تلاش کنند پای تحلیلگران حوزههای تخصصی را به نشریهشان باز کنند تا اینگونه «روزنامهنگارتر» به نظر برسند. از این مساله هم گریزی نیست و ربطی به سلیقهی یک سردبیر یا یک مدیر نشریه ندارد. این، بازخوردی است که از کیوسکهای مطبوعاتی گرفته شده است و حیات و ممات یک مجلهی درست و حسابی وابسته به آن است. در واقع، وضعیت، این گونه شده است که مردم، پولی بابت تحلیلها و گزارشهای اکثر روزنامهنگاران نمیدهند و باید چهرهای هنری، ورزشی یا سیاسی را به فراخور موضوع نشریه، روی جلد ببینند تا بابتاش پول بدهند. حالا بگذریم از اینکه ستارهبازی روی جلد، آنقدر مستعمل شده است که دیگر حربهی کارسازی نیست و باید دنبال تدبیری دیگر بود. این در حالیست که وضعیت در خیلی از جاها، جور دیگریست. در آنجا هنرمندان و سیاستمداران و ورزشکاران از حضور در یک رسانهی معتبر، اعتبار میگیرند و در واقع، آنها هستند که دنبال خبرنگاران و روزنامهنگاران میدوند. مثل اینجا نیست که روزنامهنگاران بینوا برای اثبات تواناییشان، دنبال چهرههای معروف راه بیفتند و از آنها مصاحبه و یادداشت بگیرند. آن هم مصاحبهها و یادداشتهایی که اغلبشان در تایید جناب ورزشکار یا هنرمند یا سیاستمدار است که اگر جز این باشد صدایشان درمیآید و روی جلد نشریهی رقیب میشوند. تازه، موفقیت رسانهایها در این کار، بسته به حال خوش یا ناخوش همین چهرههاست و حساب و کتاب دیگری بر آن حاکم نیست. چرا راه دور برویم؟ در سالیان قبل، روزنامهنگاری در ایران، مثل بقیهی دنیا بود. ما که خریداران حرفهای مجلات بودیم، فیلم و دنیای تصویر را به خاطر خواندن تحلیلهای منتقدانی چون خسرو دهقان و امید روحانی و هوشنگ گلمکانی و... میخریدیم نه مثلا مصاحبه با حاتمیکیا و مهرجویی. حتی اگر پیگیر مصاحبهی این فیلمسازان بودیم میخواستیم بدانیم چه کسی با مثلا حاتمیکیا مصاحبه کرده است تا برایمان جالب شود. الان نام روزنامهنگاری که این مصاحبه را انجام داده است با فونت ریز مثل بقیهی متن منتشر میشود. چون واقعیتاش این است که دیگر اهمیتی ندارد چه کسی مصاحبه کرده است. مهم، عکس ستاره است که هست. مصاحبهها هم شاید در اغلب مواقع، همسو با نظرات مصاحبهشونده است و مصاحبهکننده حکم ضبط صوت را پیدا کرده است.
این درد که کمدردی نیست نشانهایست از وضعیت بحرانی روزنامهنگاری و شأن اجتماعی روزنامهنگار. در مورد شکلگیری این وضعیت، باید دو عامل را دخیل دانست. یکی، پدیدههای تکنولوژیکی دههی گذشته به خصوص اینترنت است که سالهاست همهگیر شده و باعث راحتی کار روزنامهنگاران و ایضا آسانشدن ورود به حرفهی روزنامهنگاری شده است. البته این پدیدهای است که در همهجای دنیا حتی بیش از اینجا به وجود آمده است؛ اما چرا عوارضاش فقط گریبان روزنامهنگاری ایران را گرفته است؟ جواب، در علت دوم است؛ اینکه نوشتن در مطبوعات راحت شده است و شأن تحلیل و تحلیلگری، پایین آمده است. تینایجرها میتوانند در مطبوعات هنری، نقد بنویسند و هرچه از دهنشان درمیآید نثار مثلا فیلم کیمیایی یا تئاتر بیضایی کنند. بر فرض که آثار این بزرگان چنگی به دل نزند یا بهکل، ضعیف باشد. با این حال اگر خودمان را جای این هنرمندان بگذاریم متوجه میشویم که خیلی زور دارد خوانندهی ناسزاهای یک جوان تازه به عرصه رسیده باشی که خیلی راحت و بیهیچ قیدی، سرتاپای اثرت و سی-چهل سال، کارَت را مسخره میکند. آن هم با ادبیات و زبانی نپخته که اقتضای طبیعی آن سن است. این، از چشم خوانندهگان هم دور نمیماند و کمکم کار به جایی میرسد که تحلیلهای خوب و بد را با یک چوب میرانند و دیگر باید چه بنویسی که به دلاش بنشیند و نوشتهی تو را در آن طبقهبندی همیشهگی قرار ندهد.
اینکه ایراد بگیری و بگویی نوشتن و تحلیلگری، کار هرکسی شده است، شاید ارتجاعی به نظر برسد. به هرحال سنت روزگار حاضر، سنت تکثرگرایی است و روا نیست که به کسی بگویی تو حق نوشتن نداری، چون هنوز تازهکاری. اصلا شاید این نگاه به وضعیت روزنامهنگاری و اینکه هر کسی تحلیلگر شده است، بر خود ما هم مترتب باشد؛ مایی که در همین شرایط و روزگاری که عرض شد، روزنامهنگار شدیم. با این حال نمیتوانی بازار و بازخوردهای خوانندهگان را نادیده بگیری و چون خودت هم درگیرش هستی از آن دفاع کنی. واقعیت این است که نوشتههای تحلیلی غالب روزنامهنگاران مثل دوران قبل، خواهان ندارد و اعتبار روزنامهنگار در آشنایی هرچه بیشتر با هنرمندان و سیاستمداران و ورزشکاران خلاصه میشود. موردی که اگر درست نگاه کنی نه تنها حُسن نیست که سرتاپا ایراد است. وقتی شأن یک حرفه پایین میآید بررسی شرایط ورودی و خروجی به این حرفه، لازم میشود. شرایطی که اگر به غیر از شرایط و اقتضائات بازار باشد نتیجهاش میشود وضعیتی که امروز شاهدش هستیم. یعنی بیاعتبارشدن حرف اکثر روزنامهنگاران و اجبار به حضور پررنگ چهرههای مطرح اجتماع در یک نشریه، برای افزایش فروش. شاید همهی اینها که نوشتیم معلول یک پدیده باشد. اینکه روزنامهنگاری در ایران در شکل کلی آن، یعنی در مقیاس شرکتی و مدیریتی، همچنان رقابتی نیست و اگر رقابتی هم باشد به معنای حیات و ممات یک نشریه نیست. مدیران نشریات اگر از بازار جواب نگیرند، تحریریه و تولید را آنقدر کوچک و کمهزینه میکنند تا سوبسید ارشاد، کفاف دخل و خرجشان را بدهد. سطح استانداردها هم به لطف این نشریات، آنقدر پایین آمده که فقر در تولید یک نشریه چندان به چشم نمیآید. در همه جای دنیا اگر تصمیم بگیری که روزنامه و مجله تاسیس کنی، باید پیه رقابت با بزرگترین نشریات دنیا را به تن بمالی. اینجا ماجرا ساده میشود. ارتباطات سیاسی و اقتصادی، علاقهمندت میکند که روزنامه و مجله «درست» کنی و تا وقتی این ارتباطات برقرار باشد اوضاع، جور است و چنانکه ارتباطات قطع شود با ضرب و زور سوبسید و حقوقندادن و... کار را پیش میبری تا بعد که ارتباطِ قطعشده، وصل شد، حاضر به یراق، همان اطراف ایستاده باشی. معلوم است که در چنین وضعیتی کیفیت کار روزنامهنگاری به کجا خواهد کشید. این شامل یک دوره هم نمیشود و در همهی دورهها به لطف سوبسیدها و نشریات ضررده دولتی، بازی، آنقدر ساده شده است که پای هرکسی به پدیدهی رسانهداری باز شده است. بگذریم از اختراع شغلی به نام مدیرمسئول در مطبوعات ما که با احترام به همهی مدیرمسئولان، ایجاد آن نشانهی نگاهی کاملا غیراقتصادی، روابطی و سوبسیدی به نشریات است. شاید دوای این درد، طیکردن مسیر؛ این بار در خلاف جهتی باشد که تا به حال طی شده است. یعنی بازگشت به مولفههای بازار و احیای رقابت اقتصادی. کاری که چندان هم ساده نیست. چون اگر عزم آن ایجاد شود، آنوقت در خوشبینانهترین حالت، 10درصد نشریات روی کیوسک باقی میمانند و آنها هم که میمانند مجبورند شایستهسالاری در پیش بگیرند، نه ارزانسالاری. دیگر حفظ یک روزنامهنگار خوب، صرفا عملی اخلاقی از سوی مدیر نشریه نخواهد بود که اگر مدیر نشریه، جای خالی روزنامهنگاران خوب را با علاقهمندان به روزنامهنگاری پُر کند، نتیجهاش اول از همه، در کاهش درآمد خودِ جناب مدیر، پدیدار خواهد شد. در آن صورت شاید روزنامهنگار خوب هم ارج و قربی پیدا کند و حرفاش خریدار داشته باشد و بازهم شاید آنوقت، مثل خیلی از جاهای دیگر، روزنامهنگاران هم چهرهای شوند میان چهرههای دیگر اجتماعی. نه دربهدرِ عکس و مصاحبه با چهرههای مطرح برای اعتبار و فروش.
نظرات ()